دلم گریه می خواد_ بی تو
دلم گریه می خواد
امشب می خوام گریه کنم
دلم کمی گریه می خواد
بغضمو بشکنم شاید
تو این هوا بارون بیاد
می خوام تو این گرفتگی
از خودمم شکوه کنم
به کنج غم سر بذارم
دلم می خواد گریه کنم
به درد بی درمون من
فقط توئی که گوش میدی
ببار ای آسمون ببار
دلم می خواد گریه کنم
می خوام بگم تو با منی
نزدیک و دوست نه دشمنی
مثل هوس تو این قفس
هر لحظه من رو میشکنی
امشب هوا دلواپسه
انگار اونم یه بی کسه
کسی رو جز من نداره
با من می خواد گریه کنه
سنگ صبور من توئی
تو لحظه های درد و غم
از عطش دردم فقط
تو بودی که می کردی کم
امشب می خوام گریه کنم
از خودمم شکوه کنم
ببار ای آسمون ببار
دلم می خواد گریه کنم
8/4/87 جلالی پایان
بی تو
گوشه ي دنج اتاقم
بي تو تنهام توي رويا
توي فكر دور فردا
چه خيالي كرده بر پا
بی تو هرگز که نمی خوام
اولین طلوع فردا
نمی خوام حتی که باشم
بی تو اینجا توی دنیا
تا تو بودی با ما بودش
این زمونه ی خوش آهنگ
حالا هیچ شوقی نداره
پر بغض دل دل تنگ
اگه دنیا همه اینه
پس همون بهتر بمیره
تا که مرگ گل سرخ
توی باد پرپر نگیره
اگه دنیا همه اینه
چی کسی شادی می بینه
چه کسی رو بال رویا
خاک آبادی می چینه
اگه دنیا همه اینه
چه کسی خوشبخت ترینه
کیه که با هر شروعی
خوشه سفر می چینه
بمبره روزگار با خاطراتش
همه خوب ُ بد هر انتظارتش
نميشه خوش بودش تا وقت ديگر
همه مونديم در اين كار زارش
8/4/87 جلالي پايان
فکر می کنم _ با تو گذشت
فکر می کنم
یه وقتایی فکر می کنم یه خوابه
زندگی ائی که سرتاسر عذابه
پا میشم از این رختخواب کهنه
میرم قدم بر می دارم تا مهتاب
یه خوابی که پر می کشم تو رویا
یه رویا که پا میذارم رو دریا
گم میشم از شهرای دود آهن
با اسب بالدار می رسم رو ابرا
خواب ميبينم كه همه چيز قشنگه
هيچكي دروغ نمي گه وُ يه رنگه
آدما با بوسه به هم مي شكفن
دل واسه ي ديدن تو دل تنگه
تا چشمامو وا می کنم میبینم
هرچی که بود دل خوشی یه خوابه
یه خوابی که ته می کشه تو رویا
یه رویا که تو انتهاش سرابه
با این وجود دلم میخواد بخوابم
پا نشم از این رختخواب کهنه
پر بکشم از این طلسم خاکی
برم فقط از دنیای ویرونه
تا چشمامو وا ميكنم مي بينم
خواب نبودم حقيقت محاله
نمي شه از زندگي مون جدا شد
هر چي ديدم يه گوشه از خياله
خيلي ديگه دلم مي خواست بخوابم
بخوابمو بيدار نشم دوباره
راحت شم از زندگي فلاكت
تو خواب برم تا خورشيد و ستاره
26/2/88 جلالي پايان
با تو گذشت
عهدي كه بستي باهام ديگه شكست
گفت با من ، هر چه كه بود ، ديگه گذشت
گريه هامو نمي ديد وقتي چشام ابري مي شد
گفته بودم كه نرو ، باز كه مي گي چه زود گذشت
بهترين شبهاي عمر اون شبي بود كه با تو بود
هر شبي كه بي تو بود آخ كه چه بيهوده گذشت
جاي زخم خاطرات ، چه تازه موند رو دل من
روزي كه كوزه به دست ، از لب رودخونه گذشت
جزء غم كهنه نموند توي اين برج ِ كبود
اين بهار ُ اين سرود هر چي بود با تو گذشت
29/1/88 جلالي پايان
غروب _ منو درياب بانو
غروب
پیکر غمگین عصر
یک غروب تلخ و زرد
بی تو بودن تا ابد
لحظه های گنگ سرد
ماه پریشان تر ز مهتاب
رنگ خون ِ رنگ آفتاب
هیچ تسلائی نمونده
رنگ پریده از رخ ِ آب
درشب خفته شب کور
سقف خورشید شده بی نور
عاشقی در خواب شیرین
خفته در رویای دور
می رسد شب از دل نور
شعله می سوزد صبور
وقتی خواب عاشقی
مانده در رویای دور
درغروب سرد وغمگين
مي رود دست بوس مرگ
در میان آن و این
زیر رگبار تگرگ
مي رود دست بوس مرگ
در میان آن و این
درك اين فاجعه نیست
اين غروب سرد و غمگین
خفته در بند اسارت
پاکی ی ناب سیاوش
خون منصور دگر ریخت
پشت دیواره ی آتش
منم و غروب پاييز
حس و حال غم ديرين
این غروب سرد و غمگین
13/8/87 جلالی پایان
منو درياب بانو
در كمين اندوه ....
منو درياب بانو... بانو
مرا به خانه ام ببر
به رختخواب جادو
پر شد از اندوه شب
زخم من وا كرده لب
من فراموشم شده
گل سرخي كرده تب
با يكي خاطره تو خواب
قطره قطره منو درياب
منو حس كن تو وجودت
در همین وقت عذاب
حرف نزن چيزي نگو نه
اين خانه جاي سخن نيست
گوش داره ديوار ِ خونه
با تو هر كس مث ِ من نيست
مرا از اين خانه ببر
حتی به سرنوشت بد
به خون دل خوری شب
حتی به خاموشي لب
اشك من خشکیده شد
به صورت نحیف من
يورش خانه را ببین
ای بانوی ظریف ِ من
ببین بی تو چگونه عشق
در خانه می ریزد فرو
دیوار ترک ترک شده
در این زمانه ی دو رو
ببین چگونه باغچه ی خونه
پر از هرزه شده
خاک روی طاقچه ها نشست
کهنه چقد پرده شده
……….. بانو مرا درياب
20/12/87 جلالي پايان
شعبده باز _ هميشه با من
شعبده باز
آهاي داداش ، شعبده باز شهر منم
من تو رو با خودم به قصه مي برم
آهاي داداش ، گوش بده به حرفاي من
قسم به مولا كه دروغ نمي زنم
واسه نمايش واسه تون مار ميذارم
يه حقه از طلسم تب دار مي ذارم
نمی دونی با تر دستي های عجیب
همه تونو چه جور سر كار ميذارم
زنجير دور كتفمو ساده پاره مي كنم
با يه انگشت سنگا رو بالا ميارم
فوت مي كنم سكه رو از دست خودم
از تو گوش و دماغ ِ تو در ميارم
يه نسخه سبز دارم برات جنس ِ دعا
اين نسخه رو نمي فروشم من به شما
نه صد تومن نه ده تومن هزار تومن
بروش نوشته اسم اعظم خدا
14/7/87 جلالي پايان
هميشه با من
اي هميشه سايه بر سر ، اي تو خورشيد فروزان
يا كنار من بمون يا ، منو در خودم بسوزان
اي منو هميشه با من ، بذار از تو بنويسم
حالا كه تو بغض ِ اندوه ، ازحضور گريه خيسم
بذار دلتنگ تو باشم ، آره هم سنگ توباشم
توي اين شب زدگي ها ، من فقط رنگ تو باشم
بذار از تو بنويسم ، كه با تو خوب و نفيسم
بي تو يك طالع نحسم ، قصه ي صد تا حديثم
بذار از تو بنويسم ، كه پرازترانه مي شم
وقتي باشي نازنينم ، پرحس تازه مي شم
بذار از تو بنويسم ، دنيا كه خلاصه ي تست
تموم دنيا يه قطره از تو ُ حماسه ي تست
14/11/84 جلالي پايان
قدغن_جنگل زرد
قدغن
وقتي ديدار قدغن شد
بوسه يار قدغن شد
دست كشيدن سر رويا
ته ديوار قدغن شد
بخند به اين آزادي
تو حبس انفرادي
كنج پستو قدغن شد
بغض آهو قدغن شد
خنده هاي سر شادي
سحر و جادو قدغن شد
نرخ آزادي گرونه
قيمت اش قيمت جونه
دوختن لبا با سوزن
اينه رسم اين زمونه
توي آزادي خاموش
داشتن عكس تو جرمه
لب با سوزن ميدوزن
گفتن ِ حق خود ِ جرمه
مثل داشتن يه روياس
مثل بودن مثل خوبي
معني عدالت اينجاس
توي قاب عكس چوبي
14/3/87 جلالي پايان
جنگل زرد
به عمق فاجعه فكر كن
نگو اين فقط يه چوبه
نگو آتيش زدن چوب
واسه گرم شدن چه خوبه
چشماتو يه لحظه وا كن
جنگل زرد و نگاه كن
همه جا شده بيابون
اين حقيقت و فنا كن
نمي دوني که چه جوري
چه زيبا ساختي كوير ُ
شده نابود توي آتيش
سوزوندي درخت ِ پير ُ
شاخ و برگ مي سوزوني
خيلي راحت خيلي ساده
كاغذ و قلم نمي شه
درخت از پا افتاده
5/8/87 جلالي پايان
مرگ در ماه_گریه
مرگ در ماه
نه عشق و نه دگردیدار
نه چشمي منتظر درآن
غروب من غم انگيز است
نمي بارد دگر باران
گم و دور مي شوم در راه
مث ِ خيز پلنگ در ماه
به كوله ام صد غزل عشق
قرار خوابي در شامگاه
عجب آشفته می جویم
که این بن بست خالی را
چرا بیهوده می پویم
که این راه خیالی را
عجب آشفته گیجم من
عجب بیهوده می پویم
ره ِ بن بست خالی را
عجب بیهوده می جویم
16/7/87 جلالي پايان
گریه
رو بوم لخت نقاشي
آسمانی میکشم
آفتابی مي كشم
آسمان تنها نباشد
رو بوم لخت نقاشي
زمینی می کشم
انسانی مي كشم
تا زمین تنها نباشد
رو بوم لخت نقاشي
گلای آفتابگردان مي كشم
نقش يك جان مي كشم
تا گلا تنها نباشند
تا كه گل خشك مي شود
گريه ام سر مي رود
من يه دریا مي كشم
ماهي در ان مي كشم
تا دریا تنها نباشد
آسمانم کاغذی
تخت بومم كاغذي
زمینم کاغذی
اما ........ اما
گریه هایم يك حقیقت بود و بس
16/7/87 جلالي پايان
نسل سوخته _ يكي اينجا
نسل سوخته
وعده سر خرمن نده
كارمون از دعا گذشت
تا دير نشد يه كاري كن
جوني رفت و برنگشت
براي نسل دل سوخته
يه كاري كن يه كاري كن
ديگه بسه دروغ و حرف
يه كاري كن يه كاري كن
ببين آشفته غمگينم
يه كاري كن كه ميميرم
بده دساتو دست من
بذار دستاتو بگيرم
11/1/88 جلالي پايان
يكي اينجا
تو دوباره پیش رومي
مثل یک عكس قديمي
باز به یاد من میاری
اون گذشته ی صمیمي
لحظه هام پر میشه ازتو
ازتو و ُعطر تن تو
گم میشم تو ی خیالم
توی ِ آغوش ِ تن تو
مي كنه زندگی اينجا
یکی با خاطره هات
با تو ُ عطر صدات
با تو ُ فانوس چشات
حیف که تونیستی ببینی
یکی که تو براش همه کسی
تو واسش هم نفسي
توی این دلواپسی
توی اوج بی کسی
حیف که تونیستی ببینی
بمون نگو میخوام برم
21/1/87 جلالي پايان
تقويم_خاطره قدیمی
تقويم
تقويم درد ، تقويم آه
تمام ِ زندگاني بود
تقويم ِ شهر من پر از
تقويم ِ بيچارگي بود
هر ورق از تقويم من
دلشوره بود و اضطراب
يه حادثه كه سر مي زد
از پشت اندوه ِ نقاب
خاك من از تقويم شوم
پر بود ز استعمار جنگ
دست شبيخون رفيق
به معني ي مدرن ُ رنگ
پر بود از اين لكه ننگ
حمله ي تاتار و مغول
يك ورق از تقويم من
عهد نامه ي تركمن چاي
يك قطعه از تقسيم من
يه ورق از تقويم من
سادگي ي يه شاه ِ بد
تقلب وزير ِ دوست
واسه منا فع هاي بد
1/11/87 جلالي پايان
خاطره قدیمی
انگار همین دیروز بود
خاطره قدیمی
کنار هم نشستن
تو آغوش صمیمی
انگار همین دیروز بود
رویای قد کشیدن
به فصل سبز بودن
بزرگ شدن رسیدن
اما حالا چه تلخه
اندوه این حقیقت
دیگه نمیشه برگشت
به اون شب غنیمت
29/12/87 جلالي پايان
بي نهايت _اگر مرا باور كني_دفترتنهايي
بي نهايت
تا بي نهايت
در تمام ناتمام تو پنهان مي شوم
و درابديت از سر آغاز تو پيدا مي شوم
اينگونه به آنچه كه مي خوام مي رسم
به بيداري بيشه در دور دست
به خواب راحت يك عكس در قاب چوبي
به نرمي پروانه اي خوابيده به برگ گل
به سپيدي برف در زمستان تهي
به زردي پاييز در تنگستان هيچ
مي رسم از تو به آنچه كه تو مي خواهي
به ابتداي اين شروع نا به هنگام
به ساحلي دور از اقيانوس خالي
به انزواي يك شب تاريك
به اشكاي بي زوال يك لبخند
به غروب تهي از بوسه
21/9/87 جلالي پايان
اگر مرا باور كني
اگر مرا باور كني
مي شود از گذشته گذشت
و پلي به سمت بازوانت كشيد
و پروازي تا ابديت كرد
12/1/88 جلالي پايان
دفترتنهايي
دربهار نگراني
طعم گيلاس خوشبو را
از دفترتنهايي پاييز بپرس
اكنون كه ديگر دنيا به آخر خود نزديك است
يك آغوش براي هم صدايي باز كن
كه فرداي ما تنهاييست
8/6/87 جلالي پايان
ديدار يك سويه_گریز _لبخند بزن
ديدار يك سويه
در اين ديدار يك سويه
كه خود را هم تو ميبينم
به خواب ِ خوش خيالي ها
كنار ِ تو چه مي شينم
در اين ديدار ، بر اين ديوار
كه جزء رنگ سياهي نيست
ببين من را تمام عشق
كه خواستن ، هيچ گناهي نيست
در اين مرداب تنهايي
كه پرپر مي زنه رويا
چراغ خسته ي شعرم
نمي تابه در اين سودا
من و شعر و سكوت شب
تو هم درگير اين واژه
تو ُ دوري ز پيش ِ من
از اين دنيا ، از اين رويا
كدامين درد ، كدامين آه
زبان ماس بگو با من
بگو با من كه بنويسم
از اين رويا ، ازاين دنيا
كنار من خيال تست كه بر پا
كنار تو چه تنهايي است تماشا
كنار ما ، من و تو ، كه هر دو
همين رويا كه ميشيند چه زيبا
29/1/86 جلالي پايان
گریز
ببین مرا تمام من
از تو مرا گریزی نیست
نگو که عاشق نباشم
به جزء تو که عزیزی نیست
از تو مرا گریزی نیست
به جزء تو که عزیزی نیست
از تو مرا گريزي نيست
كه من غرق تمنايم
كه در بي تابي ي ِ بغضي
اسير ِ خواب ُ رويايم
تو از پيش نگاه من
نكن عزم سفر بي من
نگيرد آه من يك وقت
كه از عمق ِ نگاه من
ز تو هر لحظه مي خوانم
مرا از تو گريزي نيست
به آهي زير لب گويم
به جزء تو كه عزيزي نيست
نكن عزم سفر بي من
كه من بي تو ، كه ميميرم
كه با خالي اون دستات
بوي تنهائي ميگيرم
2/12/84 جلالی پایان
لبخند بزن
لبخند بزن به سادگي
تا گم شه اين دلواپسي
تا بشكفه به هرم تو
از يخ شب هم بستگي
لبخند بزن به سادگي
بروي مات زندگي
كه بشكفد با لب تو
يخ تمام زندگي
ساده شو مثل ِ اين نفس
پر بكش از عمق ِ قفس
رها شو از حصار تن
حتي به قيمت نفس
لبخند بزن به سادگي
برو به خواب كودكي
ديوونگي ي رو سر بكن
تو دنياي عروسكي
8/1/86 جلالي پايان
خشم
تو كه خشمت پر از مرگ
عشقت اما زندگي بود
چرا از من تو گذشتي
تو كه عشقت زندگي بود
تو كه تابنده تريني
توي ياس اين ستاره
اميد يه آسموني
از دوباره تا دوباره
برق عشق يه ستاره
تو حرارت يه قلبي
تو جرقه ي يه بوسه
عطش سوز ُ لبي
تو كه خشمت پر از مرگ
عشقت اما زندگي بود
19/6/86 جلالي پايان
اين همه_فصل حضور_پنجره_غنيمت_قصه-تنهايي_دشنه شب_مثل شما نبودم
اين همه
اين كه از درد به خودم مي پيچم
اين كه از بغض تو خودم مي ريزم
اين كه از شب با خودم مي ترسم
اين كه از ترس به خودم مي لرزم
اين همه حرف كمي نيست
غمي هست اما غمي نيست
20/9/85 جلالي پايان
فصل حضور
آخرين فصل حضور ِ من و تو
تو قاب روياس
آخرين فصل رسيدن
اولين غصه ي فرداس
آخرين بغض من و تو
اولين طعم ِ اسارت
آخرين گذشتن ما
بعد اون همه عادت
همسفر جاده رو خواب كن
نگو عمر ما تمومه
بگو اين قصه هنوزم
تو تن حادثه مونده
21/9/85 جلالي پايان
پنجره
پشت پنجره ي ِ چشمات
يه افق منظره پيداس
براي دونستن تو
گل پنجره چه تنهاس
لبريز از عشق تو بودن
تو سكوت ِ تو شكستن
براي ِ دلواپسي ها
قصه ي ِ آخر رفتن
اين همون معناي عشق
اين كه رمز سرنوشت ِ
اين همون معناي عشق
اين تمام سرنوشت ِ
6/5/85 جلالي پايان
غنيمت
فرصتمون غنيمته
لحظه رو دس به دس نده
مرثيه رو نخون برام
منو به اين قفس نده
نذار كه پر وا بكنم
تو حجم بي رمق قفس
تنهاي تنها با خودم
من بمونم بي هم نفس
10/10/85 جلالي پايان
قصه
مادر بزرگ خوبم
قصه بگو بدونم
بره مون ُ كدوم گرگ
گرفت خورد بدونم
قصه بگو عزيزم
كه من پر از عذابم
برا رهائي از درد
قصه بگو بخوابم
با قصه ي تو مي شه
رها شد از بي كسي
مي شه دوباره سر رفت
تا تيه ي ِ دلواپسي
18/11/85 جلالي پايان
تنهايي
نبايد تنها بموني
تنهائي خود سراب
رنگ تيره ي ِ تباهي
اول رنج و عذاب
فكر نكن تنهايي خوبه
رنگ ِ ناب ِ راحتي ي ِ
تازه اول شكستن
اول دلواپسي ي ِ
من مي خوام تنها نباشم
اما تو اينو نمي خواي
چاره چيه ، بگو آخه
وقتي كه تنهام ميذاري
20/10/85 جلالي پايان
دشنه شب
شب پر از دشنه ي خاموش
خالي از مرهم آغوش
چه بگم با اين همه ترس
هر چي بود شده فراموش
شهر پر از خلوت روياس
هر كي با تنهايي تنهاس
كنج اين خلوت ِ دلگير
فكر تنهايي چه زيباس
۱8/11/85 جلالي پايان
مثل شما نبودم
هر لحظه بي تو تنها
هر لحظه بي تو رويا
در آينه ي ِ تماشا
بودم كه من نبودم
مثل ِ تو پر ترانه
مثل تو عاشقانه
در گوشه ي ِ شبانه
بودم كه من نبودم
مثل تو غرق ِ شادي
لبريز ِ از آزادي
چون آسياب بادي
بودم كه من نبودم
بودم اگر كه بودم
مثل شما نبودم
بودم كه من نبودم
مثل شما نبودم
24/7/85 جلالي پايان
خوشبختي_شب آرام_جزء تو
خوشبختي
عمر خوشبختي تمومه
فصل تنهايي تو راهه
جادمون آخر غربت
آشنائي چه كوتاهه
همسفر جاده تمومه
سر راه اس راه ِ دو راهي
سرنوشت مي بره ما رو
پي ي ِ روشني ، تباهي
اينجا اول سكوت ِ
بعد اون همه ترانه
گريه رو بپاش به صورت
تا بياد كه عاشقانه
گريه هاي بي صدائي
خنده رو تو سينه مي كشت
لحظه ي ِ آخر رفتن
مثل خنجر مي شه بر پشت
تو پي ي ِ خانوم ِ خونه
من پي ي ِ سربازي عشق
خاطره تا روز موعود
مي شه بازم آينه ي ِ دق
حالا تو خانوم خونه
من ولي الاف و بيكار
تو پي ي ِ يه زندگي يو
من مث ِ مرثيه بر دار
رويا اين بود همكلاسي
تو روزاي درس و تدريس
اما حالا شكل روياس
اين حقيقت و تو بنويس
11/10/85 جلالي پايان
شب آرام
کجاي قصه ي ِ ما بود
شب اول شب آرام
كجاي قصه جا موندي
كه حالا با خودم تنهام
ببين بانو من ِ خسته
به تنهايي نمي تونم
نباشي تو اگه اينجا
با اين طاقت نمي مونم
ببين بانو شب آرام
شب دل بستن ما بود
شب تا گم شدن در هم
شب پيوستن ما بود
شبي هر شب مي شه آروم
باشي اينجا تو اين خونه
به رنگ ِ تلخ ِ تلخابه اس
شهد ِ تنهايي خونه
تو مي گفتي كه اي همراه
منو از شب جدا كردي
تو بغض ترد ِ اين رويا
منو تو شب رها كردي
24/7/85 جلالي پايان
جزء تو
شب هاي رويايي من
حديث شيدايي من
نقش همين رويا مي شه
شكوه تنهايي من
شب هاي خالي از حضور
شب هاي تلخ و سوت و كور
باز منو روياي نگات
تو لحظه هاي جور وا جور
جزء تو به چزء تو نمي خوام
جزء تو به جزء تو نمي يام
تو اين شب نيلوفري
جزء تو به چزء تو نمي خوام
26/8/85 جلالي پايان
گره ي ِ كور_دل تنگي_هجوم سبز
گره ي ِ كور
گم نشو تو خواب لحظه
من و بشناس اي هميشه
گره ي خلوت ِ كورم
جزء به دستت وا نميشه
من و تازه كن با نبض ات
بذار تكراري نمونم
خيس بشم از شب و گريه
از غم فردا بخونم
پلكاتو وا كن ببيني
پيش پاتم ، روبروتم
پر از روياي خيس ُ
خواب سنگين سكوتم
جاي بوسيدن دستات
من دارم گريه مي كارم
باز دارم تو خاطراتت
كم كمك قدم ميذارم
كنار شش گوشه ي تو
كنج دنج ِ اين اتاقم
دنبال خودت نه عكست
شب و روز به روي طاقم
مي گم اي نبض ِ هميشه
زنده ام اما يه مرده
اون كي بود ، كه ياد من رو
بگو از ياد ِ تو برده
26/5/85 جلالي پايان
دل تنگي
نه از درد و نه از غصه
نه از پايان اين قصه
نترسيدم ، نه مردم من
ولي مردم ز دل تنگي
نه از بغض نه از گريه
نه از تنهايي سايه
نترسيدم ، نه مردم من
ولي مردم ز دل تنگي
از اين دلواپسي خستم
ببين از بي كسي خستم
طلوع تازه ي من باش
از اين بيهودگي خستم
چه دل تنگم چي بي رنگم
هنوزم با تو يك رنگم
بيا برگرد عزيز من
كه بي تو خارمو سنگم
26/8/85 جلالي پايان
هجوم سبز
تو بغض تلخ فردامون
تو حجم سبز رويامون
هر روز از را مي رسه تنهايي مون
داره از راه مي رسه تنهايي مون
هر روز از راه مي رسه بي تو ولي
قصه ي پوچ همين در به دري
منم و يه كوله بار ِ سفري
كجايي كه از منم بي خبري
حالا با تنهايي همزبون شدم
پشت اين پنجره آفتاب مي گيرم
نيستي يو نفش تو رو تو آينه
مي پرسم يه وقتايي قاب مي گيرم
ميشكنم اينه رو با خشم سكوت
اينجا هم فاصله ها كم نميشه
وقتي نيستي حتي اين غصه با من
يه لحظه همراه همدم نمي شه
نمي خوام ديگه ببينم
مرگ اين لحظه رو عاشق
نمي خوام بي تو بشينم
تك وتنها توي قايق
بغض هر روز من اينه
فصل خاكستري و سرد
شب تنهايي عاشق
شب نيلوفري درد
من از خودت نرنجون
من نميشم از تو دلسرد
تو رو مي بخشم عزيزم
بي خيال هر چي دلت كرد
26/8/85 جلالي پايان
بارون_رهام نكن_سايه_اگه مي شد
بارون
وقتي بارون كه مي باره
تازه مي فهمي كه چتر رُ جا گذاشتي
زير ِ بارون مي ري اما
خودتم خبر نداشتي
غرق يك حادثه ي تلخ
گيج يك روياي كهنه
مي ري اما زير بارون
مي ري تنها سوي خونه
اون كه همدوش تو بوده
حالا هم شونه ي تو نيست
زير اين گريه ي بارون
ديگه هم خونه ي تو نيست
5/7/87 جلالي پايان
رهام نكن
دستامو رها نكن ، نذار تنها برسم ، به تن خواب
نذار گم شم ، تو خودم ، روي ديوار ، توي قاب
دستامو رها نكن ، با تو هم نفس مي شم
اگه زخمي ، اگه سرد ، كنار زخم ِ تو ، هم قفس مي شم
4/10/86 جلالي پايان
سايه
من يه سايه ام تك و تنهام
خسته از غربت دنيا
مي گذروم شب و روز و
گوشه ي ِ دنج يه رويا
چي بگم حرفي نمونده
تو برام حرفي نذاشتي
با خودت ببر عزيزم
هر چي كه خاطره كاشتي
همه ي ترسم از اينه
كه اينو همش مي خونم
تك و تنها با يه سايه
با خودم اينجا بمونم
ترس بي تو بودنم نيست
ترس ِ بغض و ترس ِ گريه
ترسم اينه بره خورشيد
بمونم حتي بي سايه
ببر هر چي كه دلت خواست
حتي اين سايه سرد ُ
بدون اما كه عزيزم
ميشكني غرور ِ مرد ُ
15/11/84 جلالي پايان
اگه مي شد
اگه اشكام ! قطره قطره !
واسه ي ِ تو گفتني بود
مي نوشتم چي كشيدم
اگه حرفام ! دونه دونه !
واسه ي ِ تو گفتني بود
مي نوشتم چي نديدم
چي كشيدم چي نديدم
چي نديدم چي شنيدم
اگه مي شد
اگه مي شد
25/4/85 جلالي پايان
حرف نمي زنم
حرف نمي زنم
باشد من حرف نمي زنم
اما تو بگو تو ......... بگو كه
بهار را در كدامين خاطره ي دل انگيز پاييز به ياد سپرده اي
من شاخه ي نرگس را بر ساقه ي مضحك خيال ميدوزم
و انار هاي بلورين را دانه دانه مي كنم و بر سفره ي رنگين ادم ها مي گذارم
به نظرم چيزي كم نيست
جهان در حسرت كامل به سر مي برد
افسوس ...... آه افسوس كه ما از جهان چيزي جزء حسرت و آز ياد نگرفته ايم
چيزيماوراي فطرت انساني
و اغوش رفاقت هم چنان يك طعمه است
اري حقيقت آنچه كه ياد گرفته ايم با فلسفه خلقت ما فرق مي كند
چه زيبا اندوهي است كه همه چيزي را مي دانيم اما باز به انكار و ناداني تن مي دهيم
ميدانيم خوب و زشت چيست اما با عقل نا قصمان چه تفسير هاي زيبا براي ناداني خود مي كنيم
چيزي بد در دنيا وجود ندارد و اين فرق نگاه ماست كه يك چيز را بد و ديگري خوب مي پندارد
7/6/87 جلالي پايان
هم بغض_همين كوچه
به نینای عزیز
هم بغض
تو رو گم كردم اي هم بغض ديروز
ميون ِ كوچه هاي ِ سرد امروز
ندارم جزء يه مشت ِ يادگاري
از اون روزاي ِ آفتابي و دل سوز
تو رو گم كردم تو يازي ي تقدير
توي ِ شادي ي ِ تلخ ِ قايم موشك
شدي پنهان كجاي اين شب ِ تلخ
تو رفتي ، به اين رفتن نكن شك
توي خاموشي سرد كدوم شهر
نمي دانم كجاي اين زميني
بدون هم بغض ديروز ِ فراموش
هنوزم بهترين اين كنيزي
3/9/87 جلالي پايان
همين كوچه
يادم مياد يه روزي
اون روزاي دور ِ دور
اهل ِ يه كوچه بوديم
كوچه آشتي كنون
روز ُ شبهامون با هم
آخ كه چه ساده مي گذشت
پيش خدا مي رسيد
صداي ِ خنده هامون
اما حالا بي خبر
هر كدوم به يك طرف
سرد و ساده بي صدا
عمرمون ميشه تلف
به من بگو كجايي
هم بازي قديمي
پشت كدوم پنجره
شدي با شب صميمي
خاطره رو مرور كن
برگردد به خواب ديروز
يه فصل تازه وا كن
پيشم بيا تو امروز
نذار كه بغض ديروز
تو خاطره بريزه
نفس من تو امروز
به ياد مرگ بسوزه
هنوز تو بغض ديروز
تو رو دارم كنارم
هنوز تو اين زمستون
به ياد تو بهارم
تو روزاي قديمي
تويي يار صميمي
تو حجله اي كه ساخيم
هم غصه قديمي
يادت مياد اون روزا رو
با بچه هاي محل
همه هم بازي بوديم
از اون روزاي دلشاد
يه جوري راضي بوديم
چه رويايي مي ساختيم
براي هم تو حجله
ماه عسل مي رفتيم
تو اون شباي چله
اما تموم شد انگار
اين خواب نصفه نيمه
كابوس شده رسيدن
با شب دلم عجينه
تموم شد كودكي مون
با قهر روآشتي هامون
خنده ي بي ريامون
با همديگه رسيديم
به فصل نو جوني
صحبتامون ازعشق شد
فرهاد چه جورعاشق شد
تا چشمامون كه باز شد
ديديم رسيد جووني
تا اومديم بچينيم
ازهمديگه گسستيم
نفهميديم چه جوري
تموم شده جووني
چه روياي قشنگي
قصه رنگارنگي
داره تموم دنيا
چه خوب اين دل تنگي
بيا كنار من باش
رفيق و يار من باش
نذار كه قصه هامون
تنها بشه كه اي كاش
رفيق ِخوب ديروز
به يادتم هنوزم
دارم تو اين اسارت
به پاي تو مي سوزم
27/7/87 جلالي پايان
حصار_دیوونه_اين كيه
حصار
همه دنيا چار ديواريست
همه جاش پر از تنهائيست
ادماش تنهاي تنهان
پر حس بيقراريست
يه حصار بي حصاره
شهري كه ديوار نداره
زندگي زندون تنگه
كه ديگه فايده نداره
4/8/87 جلالي پايان
دیوونه
مثل بادِ دیوونه
وقتي تنهام تو خونه
با خودم حرف می زنم
تا به اينه مي رسم
مي گم اين خود منم
كه دارم حرف مي زنم
دور خودم مي گردمو
كوچه ها رُ دور مي زنم
از اين اتاق به اون اتاق
حيرون و گنگ دور مي زنم
به آينه كه تا مي رسم
مي گم كه ايا اين منم
4/8/87 جلالي پايان
اين كيه
فكر و خيال اين كيه
كه منو با خود مي بره
وقتي نباشه پيش من
آستين ام از گريه تره
13/7/87 جلالي پايان
درخت و خونه
درخت و خونه
روي ِ تك درخت خونه
ديگه كنجشك نميشينه
زنگ اين در خراب ُ
ديگه هيچ كس نمي بينه
تك و تنها و ُ اسيرم
توي اين شش گوش ِ ديوار
مي شمرم روزا رو اما
فرصتي نيست نازنين يار
حالا وقت رفتن ماس
گرچه سخته ! دل بريدن
منو با خاطره سر كن
منو به حافظه بسپار
مي دونم سخته عزيزم
اما چاره اي نمونده
قصه مون مثل تمومه
قصه هاس خودم مي دونم
بيش از اين نكن دل و خون
اي تو همراه صميمي
هر كجا باشي تو اونجا
ميام ُ اونجا مي مونم
اين عذاب ِ سرنوشت
روي صفحه هاي تقدير
اوني كه بالا نشسته
مي كنه خوابا رُ تعبير
گاهي وقتا ياد من كن
گل سوسن گل لادن
گرچه رامون خيلي دور ِ
اما تنهام نذا با من
نذار سهم من هميشه
باشه حسرت باشه عادت
بذار اين عكس قديمي
توي قاب بخوابه راحت
تكرار گذشته ها رو
خط بكش با حرف تازه
بشنو حرفمو تو اين بار
كه دنيا به تو مي نازه
29/9/84 جلالي پايان
سماجت
سماجت
عشق سرخ ات مث زهري
در بلور قلب من مي جوشد
آه چه بيهوده در اين رويا ها
قلب من ! در انتظار مي كوشد
ناز رقص ات راحت
بر دلم خنجر زد
من سماجت كردم
اين كا رو بدتر كرد
تو نفميدي نه ! من به تو چي گفتم
تو فقط گفتي ...نه من بيهوده گفتم
اين نياز ِ من بود كه نذاري تنهام
نامه ام خاك خورده اما من در رويام
به عشقي كه دارم
خون من مي خندد
از گلو مي ريزد
مث شمع مي بندد
به عشق بيهوده من سماجت كردم
تو نمي فميدي من لجاجت كردم
اين خداي عشق بود
كه سماجت ميكرد
در سحرگاه درد
در شبي مي ميرد
با دهان خونين
از لب بي پاسخ
عشق سرخ اش
بوسه اي مي گيرد
9/7/87 جلالي پايان
يادگاري_ساحل تنهايي_سياه افسون_
يادگاري
مث عكس يادگاري
با مني تو قاب چوبي
كنارم هستي افسوس
حيف كه بي صدا تريني
كنارم هستي اما
عشق تو برام دريغ ِ
اما دوست دارم بدوني
واسه من باز بهتريني
داشتن ات اگر چه سخته
خواستن ات اما چه ساده اس
كاشكي زندگي همين بود
واسه هر كس كه پياده اس
3/7/87 جلالي پايان
ساحل تنهايي
با نگراني ......
و هراسان
با دلهره و اضطراب ....!
قدم زنان
بروي ِ ماسه هاي ِ داغ ِ ساحل تنهايي
به دنبال ِ آخرين رد پاي ِ تو گشتم
ولي .....
ردپايي جزء رد پاي خودم و خورشيد نبود
رد پايي نبودهر چه گشتم
ساحل تنهايي حرفي برايم نداشت ....!
تنها موج بود كه بي صدا بر قامت سكوت من مي كوبيد .......
21/7/85 جلالي پايان
سياه افسون
چشم تو سياه افسون
با فريب راهمو بسته
جزء نگات پناه من نيست
واسه اين نگاه خسته
تو غروب خلوت و كور
عالمي دارم به يا دت
آينه دار ِ اشك من باش
برسم تا به كنارت
پيش افسوني ي چشمات
دل من رنگي نداره
باز دارم ساده مي بازم
به برق ِ چشات ستاره
از غروب دل تنگ ترم من
از سايه بي رنگ ترم من
چه زيباس چشم ِ سیاهت
از چشات سیاه ترم من
1/8/87 جلالي پايان
سرگذشت
بسه اين ملال ِ آوار
بحث هيچ و پوچ و تكرار
سرگذشت هاي گذشته
بسه اين تلخي ي بيسار
اعتراف اين چه سخته
يار من دشمن من بود
اون كه فكر مي كردم عمري
كه فقط پاره ي تن بود
درد تب ناك و تب الود
اعتراف تلخ آوار
پس ديوار حماسه
مردي بردار
مردي كه از سنگ خاره
گل تراشيد
پتك ميزد به شيشه ي شب
دل تراشيد
6/10/86 جلالي پايان
شمايان
با شمايم اي شمايان
اي به منظر ها تماشا
اي همه بيگانه با هم
با منو اندوه رويا
با شمايم اي شمايان
اي به شكل كج كلايان
تار پودي عنكبوتي
سخت مث بند پايان
با شمايم اي همه درد
اي همه خنده به اين زخم
اي همه نيزه به اين شعر
6/10/86 جلالي پايان
افسوس
افسوس
چشم تو مونده تو قاب اندوه
چه سرد و خاموش
كشت لحظه ها رو
از تو كه زودتر با من چه تازه
نگاه تو گفت
ناگفته ها رو
از منو در من تو مي رميدي
تا اينكه رفتي
به شب رسيدي
ياد من اومد اون روز ِ زيبا
مرا كه با خود
تو مي كشيدي
چيستي و كيستي در من نشستي
من پي نبردم
اي عشق جان سوز
سال ها تو در من زيستي و افسوس
برام سوالي !
هنوز و هنوز
21/7/87 جلالي پايان
نظاره
نظاره
پاي ديوارترك خورده ي شب
گم شدم تو خاطره هاي ِ سپيد
مات يك تصويري از گذشته ام
گنك ُ آشفته دلم ، خالي ازهرچي اميد
روي ديوار، از سر تير و كمان
ميگذره لشكري از مورچه و مور
من توي اون يادگاري محو ميشم
ديگه اما پوسيده اون عشق دور
۸۷/7/۲۰ جلالي پايان
بي تو
دفتر: حافظه ي كودكي
بي تو
بي توهم ديدم عزيزم
زندگي رو ميشه سر كرد
تك و تنها توي اين راه
بي تو هم ميشه سفر كرد
بي تو ديدم ميشه حتي
اين شبو تنها سحر كرد
نذار كم كم بشه باور
بي توهم كه ميشه سر كرد
اما حسي تو وجودم
تو رو باز واسم خبر كرد
چشم من باريد و باريد
چشم شب رو بي تو تر كرد
بي تو گفتم ميرسم من
نباشي به آخر خط
مي بينم ادامه داره
هنوز اين فكرغلط
24/7/87 جلالي پايان
"آزادی"
وقتي حقيقت آزادي ندارد! آزادي حقيقت ندارد؟ ژاك پره
"آزادی"
وقتي گفتن حقيقت خود جرمه
آزادي معنا نداره
لب اون كه دوخته باشه
حرفي از دنيا نداره
توي دفتراي مشق ام
روي تخته ، روي ديوار!
رو ي میز و پنجره ها
مي نويسم اينو صدبار!
زنده باد آزادي اما
اگه حتي نشه برپا
براي من و تو اينجا
توي قصه يا كتابا
يا كه هر جا
روي برف و باد و بارون
گوشه ي دلگير زندون
مي نويسم اينو با خون
واسه اون كه مي كنه جون
تو فقط كه اينو بدون
تا حقيقت نشه آزاد
آزادي نميشه بر پا
اين نداره كه حقيقت
زنده باد آزادي ما
روي سنگ و خون و کاغذ
روي جنگل ِ خاکستر
حرف ما حرف من و تو
همه حرفا اينه آخر
روي تخت ِ شاه خوبان
رو سلاح ِ جنگجويان
حرف آدم ! جن وحيوان
زنده باد آزادي اي جان
22/7/87 جلالي پايان
گذرزمان
گذرزمان
نشسته كنج ِ تنهايي
غروب ِ داغ ِ پاييزه
هجوم ِ وحشي ي ِ يادها
دل انگيزه ، غم انگيزه
به دور ازهايو هوي ِ شهر
نشسته كنج ِ تنهايي
به لب نيشخندي از رويا
به عمر ِ مونده تو راهي
چه خوب با ضربه مي كوبد
كه پتك عقربه بر سر
چه زود دير مي شود گاهي
گذشت عمرُ ، زمان آخر
جمع و تفريق عمرم را
چه زيبا مي كند بر پا
به گوشم مي كند بانگي
نمانده فرصتي بر جا
ولي ما همچنان اينيم
كه خود را آينه مي بينيم
ولي افسوس دگر دير است
مرا آلوده مي چيني
چه دورم ميكند از من
ز دوست و آشنا دشمن
به هر تاك اش كه نزديكم
به مرگ ِ باور ِ خويشتن
گذر از حال و روز من
عبور كن از غم ديروز
به لبخندي تو راضي باش
اگر عمر است همين امروز
13/8/87 جلالي پايان
نگاه کن_چراغ
نگاه کن
نگاه کن نازنین ما را نگاه کن
بیا غم را از این سینه رها کن
به پای هرنگاهت میدهم جان ، جان شیرین
تو هم درد مرا از من جدا کن
هنوز می خوانمو می خواهمت عشق
تو هم نام مرا یک دم صدا کن
غريبه قانعم ، من به نگاهي
نگاهت را به جزء من تو جدا کن
يه فكر تازه كن در سر فرصت
تو فکر اخر اين ماجرا کن
مي سوزم پاي تو بيهوده با من
نمي سوزي چرا اين را وفا كن
دليلي را نمي بينم ز رفتن
مرا در اتش حسرت فنا کن
تو قول دادي بيايي باز دوباره
به صد قول نه که يك قولت وفا کن
22/6/87 جلالی پایان
چراغ
اگه دستامو نگيري
همه عمر بيراهه ميرم
اگه تو اين شب خسته
تو نباشي من ميميرم
تو چراغ اين شب كور
تو يه همسفر تو اين راه
تو يه بيدار تو يه هوشيار
تو اسارت گل و ماه
تو سكوت سرد اين ماه
7/8/87 جلالي پايان
آواي ِ سكوتم
آواي ِ سكوتم
درهياهوي ِ پريشان
گم شد آواي ِ سكوتم
من به خط ِ صفر رسيدم
من در اوج یه سقوطم
نه به افسانه رسيدم
نه ، به ِ اوج ِ قصه هامون
نه به منزلگه ليلي
نه خود ِ شاه پريون
اي سكوت مادر فرياد
بغضم از تو شده آواز
سازم از تو جان گرفته
جانم از تو شده دلباز
برگ و بارم پراز ياد
مي شكفت در باور باد
نعره كن بغض خوش آهنگ
اي سكوت مادر فرياد
توي زلف شب اندوه
گم شدم در اين هياهو
تو بگو چراغ ِ جادو
مادرم فرياد ِ من كو
زندگيم لبريز ِ فرياد
كاش سكوتم با خودم بود
كه بگيرد دست ِ من را
كاش سكوتم با خودم بود
13/8/87 جلالي پايان
آخر دنیاست آدمک
آخر دنیاست آدمک
آخر دنيا كه ميگن اينجاس آدمك
مرگ ما نزديكتر از ماس آدمك
اون خدايي كه ميگن خيلي بزرگه تو ببين
مثل من مثل تو تنهاس آدمك
اينو نخند كه آدمك اينا همش حقيقته
فقط بدون تو اين زمون خواستن چقدرغنيمته
عاشق نشو كه عاشقي
آغاز بغض و گريه هاس
دل كه با جاده بسپاري
ختم تمام خنده هاس
فردا يه امروز ديگه اس
دل رو به فرداها نزن
رها شو ازغفلت خواب
بيخودي به رويا نزن
نغمه ي آغاز و نخون
آخر دنياس ادمك
هر كي به فكر خودشه
هر كي يه تنهاس آدمك
3/8/87 جلالي پايان
مرمّــــت
مرمّــــت
اون نگاه ِ پر ِ جذبه
مي بره غـم نگا مو
مي بره غم فراق ُ
قرق سرد شبامو
مي زنه به موج دريا
تن فرسوده ي غمگين
مي ريزه به كام تشنه
قطره اي از ابر سهمگين
کـوچـه با چشم روشنت
بازم چـراغوني ِ ميشه
یا س سفيد عروسي
تو دامنت ِ جاری ِ ميشه
تو از وَرای ِ ستاره
طلوع خواهـی کرد
مَـرمـّت ِ دل ِ من را
شـروع خواهی کرد
بيا که ليلــــــی ِ افســــــانه ام
تو باشی و بس
رفيق ِ مسجـــــــد و ميخانه ام
تــو باشی و بس ...
31/4/87 جلالی پایان
سکوت کن
سکوت کن
سکوت کن! نه سكوت كن!
نذارغوغا بشه شب
نذار ديو قصه ها
بياد از اونور شب
نه واسه خاطر من
نه واسه زخم قديم
تو سكوت كن واسه ي
دست سرد اون يتيم
تو براي عشق ُ ايمان
تو براي بغض ويران
تو سكوت كن واسه ي
صلح و آشتي در جهان
من به من معترضم
به همين ذهن سياه
به ته بسته ي فكر
نه به تاریکي ماه
من به ما معترضم
نه به این مهرسکوت
شوق آغاز مرا
و منی چون من را ز خودم دزدیدند
به کجا بر گردم ؟
حق برگشتن را زتنم دزدیدند
4/2/86 جلالي پايان



