ميوه ی ممنوع_قلب مقدس
ميوه ی ممنوع
ميوه ي ممنوع رو نچين
نذار كه قصه پا بشه
نذار كه بغض كهنگي
اسير رويا ها بشه
فريب شيطون ُ نخور
حواي خوب ُ نازنين
آدم ُ مجبورش نكن
ميوه ي ممنوع رو نچين
ميوه ي ممنوع رو نچين
رونده ميشي از تو بهشت
پا بذاري روي زمين
عوض ميشه كه سرنوشت
پر از رنگ ُ ريا ميشه
زندگي مون تباه ميشه
سينه ي لبريز غزل
لبريز اشك ُ آه ميشه
آدما بي وفا ميشن
گم توي روياها ميشن
تو وسوسه هاي غليظ
غرق هزار گناه ميشن
دوستي ُ خوبي گم ميشه
عاشقي خود ِ جرم ميشه
زمين به رنگ خون ميشه
مفت فقط جون ِ مردم ميشه
و آدم همه ي ما را از خانه ي ابدي راند
اين ترانه با توجه به ديدن سريال ميوه ممنوعه در ماه رمضان نوشته شد
23//86 جلالي پايان
قلب مقدس
اي ناجي ، اي رفيق
اي مونس ُ شفيق
اي آخرين اميد
يادم نمي رود لحظه ي وصال ِ تو
اي رسته از قفس
تو پاك ، تو هر نفس
در حجم اين عبث
يادم نمي رود كه اشك زلال ِ تو
اي بوسه گاه رنج
اي قيمتي چو گنج
در اين دو روز پنج
يادم نمي رود كه بغض محال ِ تو
اي رود پر خروش
اي طوطي خموش
در لحظه هاي درد
يادم نمي رود طوفان ِ حال ِ تو
هر شب چه بي شمار
بودي كه بي قرار
در اوج انتظار
فقط خدا گواست
يادم نمي رود ز سرم خيال ِ تو
ياور هميشه مومن تنها تو بمان ..........
23/1/86 جلالي پايان
پشت غبار_بغض غريب
پشت غبار
پشت غبار پنجره
چشماي ِ گريون مي بينم
دو تا چش ِ غرق ِ به خون
چشماي بارون مي بينم
حسرت ُ بغض ُ درد ُ آه
فرياد اون چشم ِ سياس
از ته ِ هر نگاش مي گه
كه زندگي چقد تباس
تا مي رسه به خاطره
گريه امونش نمي ده
مي ياد بره تا به خودش
مي بينه خوابش مي بره
غرق يه خواب ِ خيس ميشه
كحو يه روياي ِ كبود
ته يه بن بست خيال
هيچ كي به جزء خودش نبود
خواب ديده بود كه مي رسه
با اسب بالدار سفيد
يه جائي پشت آسمون
كه هيچ كسي اونو نديد
تو حجم سرد اون نگاه
نشسته بغض بي صدا
زمزمه با خودش مي گه
خدا خدا چه كار كنم با اين شبا
با اين سكوت بي نوا
7/1/84 جلالي پايان
بغض غريب
با يه بغل ، بغض ِ غريب تو حنجره
مي شينم هميشه پاي پنجره
تو غروب ِ تنهائي ها مي خونم
خاطره هر لحظه من رو مي بره
پشت اون پنجره كه بسته شده
مي خونه صدائي كه خسته شده
ديگه عطر تازگي نيس
ديگه جزء بيهودگي نيس
ديگه رفتي نازننم
زندگي هم زندگي نيس
تو خودم واسه تو فرياد مي زنم
سينمو خنجر ُپولاد مي زنم
تو بمون كنار من
نمي شنوي صداي من
من و گيتار حالا هم دوش ِ هميم
خيلي وقتا تو كه نيستي با هميم
حالا من مرثيه خونم واسه تو
پر از زخم ِ زبونم واسه تو
با يه بغل ، بغض غريب توحنجره
مي شينم هميشه پاي پنجره
تو غروب ِ تنهائي ها مي خونم
بغض من هنوز تو رو داد مي زنه
سر چوبه ي دار به يادت فرياد مي زنه
خاطره هر لحظه منو از اينجا مي بره به فكرم باش غزل بانو ترانه هام
10/1/84 جلالي پايان
لالا لالا بخواب آروم _سيم تكرار
لالا لالا بخواب آروم
لالا لالا بخواب آروم
بخواب آروم گل كم ياب
نكن گريه غزيز دل
بخواب آروم گل مهتاب
كه شب در راه اين قصه اس
كه لولو باز مي ياد تو خواب
مامان مي خواد بره ديگه
كنار سايه ي آفتاب
نكن گريه غزيز من
بخواب آروم گل مهتاب
لالا لالا گل پونه
نكن گريه دلم خونه
جدائي قسمت ما شد
تو اين دنياي ديوونه
لالا لالا گل مريم
نمال رو زخم ِ من مرهم
كه زخم ِ تو خود ِ درد
به روي بغض ِ هر آدم
به پاي من چه مي سوزي
تو اي تنهاي دل معصوم
تو اوج خنده هات گريه اس
داري پر پر ميشي مظلوم
تو دنياي دو رنگي ها
كه رنگ آينه ها تيره اس
نمي بينم تو رو ديگه
كه اين گرد ُ غبار چيره اس
تو رو اينجا نمي بينم
تو رو مي شنوم از قلبم
نمي بينم جدا از خود
تو رو يك لحظه از قلبم
عزيز خوبم اي همدرد
تو ديگه مادر ُ در ياب
نكن بيشت دلم رو خون
بخواب آ روم گل مهتاب
كجاي دنيا ديدي تو
كه قلب از سينه دور باشه
كجا ديدي كه دتي باز
براي خود كه گور باشه
غزيزمن گل در باد
نزن هق هق نزن فرياد
كه فردا رُ تو دست داريم
گذشته ها مي ره از ياد
3/7/84 جلالي پايان
سيم تكرار
مي خوام هر چي بنويسم
مي خورم به سيم ِ تكرار
سر حرف ُ تا مي گيرم
مي رسم به خط ِ آوار
اين روزا خيلي غريبم
حتي با ترانه اي يار
ديگه حرفي كه ندارم
كه بگم رو سيم گيتار
اين روزا تنهاي تنهام
خالي از بغض ِ ستاره ام
تو شب روشن ِ مهتاب
پي ي ِ تكرار دوباره ام
28/10/84 جلالي پايان
من ُ گيتار _گرفتار
من ُ گيتار
من ُ گيتار چه آوازي مي خونيم
تو اين ساز مي دوني
تو اين شهر مي خوني
من ُ گيتار من ُ گيتار
چه آوازي مي خونيم
توي ِ دل پيچه ي تكرار
مي شم از زندگي بيزار
مي خونم با همين گيتار
همين شعر ُ همين آواز
من ُ گيتار چه آوازي مي خونيم
تو اين ساز مي دوني
تو اين شهر مي خوني
11/7/86 جلالي پايان
گرفتار
براي با تو بودن
گرفتار كدوم رويام
گرفتار كدوم كينه
گرفتار كدوم فردام
كه اينجا مانده ام تنها
در اين وحشت در اين غوغا
در اين گوشه در اين پرسه
در اين خاموشي رويا
كدوم بوسه به بادم داد
كدوم گريه پر آهم كرد
كه مي سوزم كه مي سازم
كه چوب ِ بي گناهم زد
از ازل تا ابد محكوم جرم زن بودنم ........
16/8/84 جلالي پايان
قصد من_مي شناسم
قصد من
قصه اين قصه كه ميگم
قصه ي آدم ُ سيب نيست
قصه ي خونه به دوشي
قصد من اما فريب نيست
راستي از دست تو پيداس
حرف لبها كه دروغ ِ
امنيت پيش ِتو هر جاس
اگه شب كه بي فروغ ِ
دل پذير باش ، مثل آفتاب دم صبح
اگه شب با تو يه تنهاس
اگه شب پر از هجوم ِ
ترس و دلتنگي ُ روياس
دست ِ تقديرت بلنده
دست ِتو خود ِ تقدير منه
اگه حرفات تازه نيستند
خنده هات داره ازم دل مي كنه
تن سبزه خونمه
خنده هات درد منه
با طلوعت دوباره
وقت ِ فرياد زدنه
گفتن خوبي تو
اعتراف ِ همه چيزه
باورم كن كه مي توني
اگه دستام كه حقيره
بدم اما بدي نيستم
گله كم كن ، يه نگاه كن
باور ِ حرفمو بشناس
تنت ُ يه تكيه گاه كن
بفهم اينو ، وقتي مي گم
بدم اما ، بدي نيستم
توي عاشقانه گفتن
اگه مثل سعدي نيستم
قصه اين قصه كه مي گم
قصه ي آدم ُ سيب نيست
قصه ي خونه به دوشي
قصد من قصد فريب نيست
باورم كن كه ميتوني
دست تو خود باوري هاس
عاشقانه هامو بشناس
از تو كفتن خيلي زيباس
18 /8 86 جلالي پايان
مي شناسم
تو رو از خواب مي شناسم
از غبار گنگ ِ جاده
از تن ِ خسته ي ِ غربت
از لب پاي پياده
تو رو از شب مي شناسم
از تن تاريك رويا
با ستاره هاي خاموش
كه مي شن رو پرده پيدا
تو رو از تو مي شناسم
از هراس ِ بودن من
از ته دل بردن ِ تو
از همين دل باختن ِ من
من هجوم ِ لحظه ها رو
از تب تو مي شناسم
تو نباشي تو شب من
از خود من مي هراسم
در سفر بود كه شناختم
تو رو اي يار قديمي
از هراس ِ بودن من
اي هوادار ، اي صميمي
23/1/86 جلالي پايان
به ياد مياورم_مرا مي فهمي
دفتر : به ياد مي آورم
به ياد مياورم
گفتي يك سوال دارم
گفتم بپرس
پرسيدي همه ي آنچه را كه گفتم به ياد داري
گفتم آري ......
همه ي آنچه را كه گفتي به ياد مياورم
چيزي را از قلم كم نكردم
همه چي رو مو به مو به خاطر دارم
به روشني نور در ظلمت تاريكي
اما يك سوال ......
ايا تو مرا چنين كه من به ياد دارم ياد داري يا نه ....
به ياد داري ...
يا نه .......
13/1/87 جلالي پايان
مرا مي فهمي
سردي دست مرا مي فهمي
ولي آرام از كنار من ميگذري
من در قفس تنهايي تنهام
پشت انتظار يك دريچه
تو هم چنان ميگذري
من در اين فصل تلخ و سرد مي مانم
با كوله باري از غم
سردي دست مرا مي فهمي
اما افسوس آغوشت را براي من دريغ مي كني
مرا از آتش سوزان نگاهت بر حذر داري
بي تو گفتم شده خاموش ، دگر تنهاييم
غرق خون شده سينه ي دريائيم
بي تو گفتم كه دلم مي گيرد
بي تو گفتم كه دلم مي ميرد
در فصل سرد تنهائي شعر من از من تنهاتر
زخمي لشكر واژه اس
من در بي حوصله ترين لحظه هاي خود به دنبال ناب ترين
واژه ي عشق مي گردم
تا براي تو شعري دوباره بنويسم
در اين زمستان سرد
تو شقايق هستي
تو عاشق هستي
سفرم در دل دريائي تست
من تو را در صدف خويش مي جويم
رسيدن تنها مقصد شيدائي تست
15/3/84 جلالي پايان


