پرسه گرد _ پناه
پرسه گرد
در هراس از مرگ خويش
وقتي من ترسيده بودم
از پل مرگ مي گذشتم
تا به تو رسيده بودم
پرسه گرد شب پرستم
كوچه ي شب آشنامه
شعله ي خورشيد هنوزم
توي چشمه ي نگامه
در به در! در به در ! از خويش
از هراس هاي بيهوده
قلب من از تپش افتاد
نفهميد ؟ كسي چي بوده !
خاطر تلخ يه دوري
موج مي زد به مغز و اعصاب
گريه هاي بي صدايي
نمي ذاشت ديگه برم خواب
همه شب تا به سحر بود
چشم من به در و ديوار
صبح نمي شد من مي خوردم
دوباره به خط تكرار
اما بي تپش مي مونم
انگاري شب همه شب
ديگه عادت كرده بودم
مرگي كه جون كرده بر لب
حالا مي رم كه بخوابم
كه خواب قصه قشنگه
هميشه آخر قصه
دل تنهايي يه رنگه
25/11/84 پايان
پناه
به تو پناه آوردم
در هراس از مرگ خويش
شده بودم خود مردن
در هراس از مرگ خويش
تو به من يه روح تازه
هواي تازه دادي
نفسم تا مي گرفت تو
نفس تازه مي دادي
تو به من ارزوني داشتي
آغوش گرم نگاتو
من و به آغوش كشيدي
گرفتي تو دست دسامو
تو به من اميد ميدادي
دنياي فردا قشنگه
غم دنيا رو نخور تو
فردامون كه رنگارنگه
پا به پام بيدار ميموندي
پلكاتو رو هم نذاشتي
براي دل خوشي من
مي گفتي دروغي آشتي
تا برم به خواب قصه
تو واسم لا لا مي گفتي
قصه ي بره و گرگ ُ
دروغ و ريا مي گفتي
با غماي سرد ُ كهنه ات
تو به من دلداري دادي
واسه ي گريز از مرگ
هرچه دوس داري دادي
واسه من قصه مي گفتي
قصه غماي مردم
يه عده تو خواب نونن
يه عده تو پول شدن گم
مي گفتي غصه نخور تو
دنيامون دو روز عاشق
زندگي كن كه هميشه
زنده هس گل شقايق
25/11/84 پايان
رد عشق
رد عشق
چه غريبه ديگه رويا
وقتي سرگردونه خورشيد
وقتي مي گيره دل من
پشت دل تنگي ترديد
چه غريبه ديگه اين عشق
ميشه به پنجره دل بست
حالا بايد رد عشق ُ.....
پرسيد از كوچه بن بست
چه حديث تلخ و گنگي
زير آوار تن عشق
نه مي پوسه نه مي ميره
زير رگبار تن عشق
25/5/87 پايان
خواستگاري
خواستگاري
چاي سرد توي فنجون
ميگه دستات داره تاخير!
ميگه ميلي تو نداري
به همين وصلت دلگير!
اون گل سرخي كه دادم
انگار برات مهم نبود
گفتي اينم يه بازيه
چون قصه ي بود و نبود
چند ساعته كه با هميم
كنار هم كه روبرو
حواس تو جاي ديگه اس
من پر حرف بي گفتگو
10/9/87 پايان
درآرامش
درآرامش
سر ظهر وقتي تو گرما
زير سايه درختي وقتي دراز ميكشم
چشم من نیمه بسته توي خوابه
اون جا که سپید آبیه
يكي از دور ميرسه مثل يه رويا
با لبي خنده رو لب ها
مي پرم از خواب زيبا
با سر شوقي تماشا
اما وقتي كه ميبينم
اون يه كلبوس خيال
حسرت تلخ محال دوباره دراز می کشم
برگي از شاخه روي گونه ام ميافته
يه نگاهي مات و مبحوس به برگ خسته ميكنم
و به روياي تلخ خنده مي زنم
پرتو آفتاب كم كم سايه را مي كشد
وخفته ها بيدار مي شون و به سر كار مي روند
با تیشه ای خاك زمين را تكان مي دهند
و مرده ها را بيدار مي كنن
در زير اين آفتاب گرم به دور دست ها
به آبها ..... درياها ... فكر مي كنن
به تشنگي سيراب لب ها
9/5/87 پايان
یک حس تازه _ شــب غــــم _ مرا صدا کن
یک حس تازه
يه غم كهنه و غمگين
باز اومد بي تو سراغم
از يه حس ترد و تازه
ازغم ترانه داغم
وقتي رفتی از کنارم
خيلي ساده خيلي هم سرد!
باران باريد ُ گرفت مه
نمونده از تو به جز درد!
تك تنها ، كه كنارت
موندم من پاي خیالت
تا بموني تو شب من
تو روياي محالت
رفتی بي خبر از اينجا
از توي كوچه ي رويا
سرد و تاريك حالا تنها
منم و تنهايي ماه
کوچه به کوچۀ ی شهر
شمردم زير قدم هام
مثل اون دختر کولی
خسته وُ شبگرد ُ تنها
فال مي زنم به نامت
نیت من توئي تو
حافظ ! بگو بدونم
كي ميرسه كه بانو
تا وقتي گريه پل بست
هی می خورم به بن بست
پایان نداره این شب
سحر نمياد از پشت
من با تو زنده هستم
بي تو شكسته هستم
وقتي نباشي اينجا
از من كه خسته هستم
من به تو خو گرفتم
نه آبرو گرفتم
بيا دوباره برگرد
كه آبرو گرفتم
رفتی تو از کنارم
اما دوباره برگرد
به راه تو كه بازه
دروازه هاي ممتد
9/5/87 پايان
شــب ِ غــــم
تو شب معصوم چشمات
غم من چه ديدنيه
ردّ ِ انـــــدوه ِ زمونه
تو چشات موندنيه
كاش مي فهميديم عزيزم
شب غم يه روز تمومه
وقتي صبح از را بياد
وقتي آفتاب بزنه وقتي كه هوا بياد
كاش مي فهميديم عزيزم
پنجـــره ! معنی نور ُهـواس ؟
يه نفر يه روزي از راه مي رسه
ازغـبـار اون جادّه ی پيداس
كاش مي فهميديم عزيزم
هميشه راه گريز هست
حتي از زندان اين تن
می شـه بـار ِ سفـر بـَست
كاش مي فهميديم عزيزم
قُـفـــل يعنی که کليدی هست ........ مهرآگين
9/5/87 پايان
مرا صدا کن
چقدر خوبه صدات ، مرا به نام صدا کن
صدای توسبزه ، مثل جنگل! مثل گیاه!
ته صدات یه حزنیه ، صمیمی مثل غم من
که میشکفه با زخم تو،غم من از این گناه!
تو بُهت ِ این عصر خاموش
تو کوچه ی خالی شب
تنها تر از طعم غزل
سکوت نشسته روی لب
اما برات بازم میگم
چقدر بزرگ تنهاییم
پراز شبیخون توئه
تمام حجم تنهاییم
خاصیت عشق ببین
منو ببین فقط همین
11 /4/87 پایان
سفر
سفر
واسه ی رفتن از این شب
همراه و همسفر می خوام
واسه این سکوت بی وقفه ی لب
همزبونی تا ته سفر می خوام
همراه و همسفر می خوام
قاصد خوش خبر می خوام
می خوام سفر برم میای
از عشق تا مرز جاودانگی
میخوام خطر کنم میای
یه بار برای زندگی
با من میای یا که برم
من که تو خط آخرم
برای جاودانه شدن
باید به این سفر برم
همراه و همسفر می خوام
قاصد خوش خبر می خوام
سفر از امروز ببین
از آغاز تولدم
تا مرگی که تولدیست
برای آغاز خودم
سفری از خود منه
تا دل لایزال عشق
تا اوج انسان شدن ُ
تا آخر کمال عشق
همراه و همسفر می خوام
قاصد خوش خبر می خوام
با من میای یا که برم
من که تو خط آخرم
برای جاودانه شدن
باید به این سفر برم
بالهامو وا کردم ببین
آماده ی پرواز منم
همسفری یا که برم
خسته از این بار تنم
آیا با من همسفر خواهی شد
من همسفری می خواهم,همراه.
و همراهی می خواهم راهوار.
16/4/87 پایان
همسفر _ سرزمين رويا _ خسته _ صداي قلبمه انگار
همسفر
وقتي شب ميايي به خوابم
ميكشي سرك به رويام
كجايي خودت ببيني
آخ چه زيبا مي شه دنيام
همسفر با من مي مونن
تو شبا ماه و ستاره
مي كنن با هر تولد
شبم ُ پر از ستاره
تا مي شنوه صداي پات
مهتاب خانوم بيدار ميشه
خبر مي ده تو شهر شب
پاشين داره وقت ديدار ميشه
هجرت كنين از اين ديار
آي آدماي بيقرار
بي ياين به ابرا برسين
به اون ور شباي تار
13/11/84 پايان
سرزمين رويا
خواب ستاره ميشكنه
تا چشماتو وا مي كني
وقتي ميايي رو قاب شب
منو تماشا مي كني
ميشكنه بغض بي صدا
تو سرزمين رويا ها
دوباره تن زنده ميشه
پروانه هاي بي ريا
بيا بيا به شب من
دوباره بوسه اي بزن
كه گل كنه با اسم تو
تمام لحظه هاي من
بيا بيا به خواب من
به ساعت تازه شدن
كه از نگات سر مي زنه
ترانه اي در تن من
بيا كه با شكوه بشه
هق هق تلخ گريه هام
از تو به يادگار باشه
تمام دست نوشته هام
6/12/84 پايان
خسته
خسته ي خسته ي خستم
خواهش خوابم بشناس
راهي كن منو به رويا
حظه ي نابم ُ بشناس
خسته ي خسته ي خستم
ديگه از گريه وُ آواز
مي خوام تن بسپارم
وباره به تن آواز
خسته ي خسته ي خستم
ديگه از تكرار رويا
آخه از بس نرسيدم
حتي به روز مبادا
خسته از تو ! خسته از من !
خسته از خواب زمينم
خسته از سادگي ي تو
ز خود چله نشينم
خستگيمو با يه بوسه ب
شكن ُ تو تازه تر كن
كوله بار تنهايي مو
و بيا از تنهايي سر كن
11/9/84 پايان
صداي قلبمه انگار
صداي قلبمه انگار
مي زنه رو تن ديوار
مي گه تنها شدم انگار
روي تنهايي ديوار
صداي قلبمه اي واي
شده از زندگي بيزار
مي گه آخه بگو اي دل
كيه كه باشه وفادار
توي اين دنياي تكرار
توي اين ولوله كار
23/1/85 پايان


