حرف نمي زنم
حرف نمي زنم
باشد من حرف نمي زنم
اما تو بگو تو ......... بگو كه
بهار را در كدامين خاطره ي دل انگيز پاييز به ياد سپرده اي
من شاخه ي نرگس را بر ساقه ي مضحك خيال ميدوزم
و انار هاي بلورين را دانه دانه مي كنم و بر سفره ي رنگين آدم ها مي گذارم
به نظرم چيزي كم نيست
جهان در حسرت كامل به سر مي برد
افسوس ...... آه افسوس كه ما از جهان چيزي جزء حسرت و آز ياد نگرفته ايم
چيزيماوراي فطرت انساني
و آغوش رفاقت هم چنان يك طعمه است
آري حقيقت آنچه كه ياد گرفته ايم با فلسفه خلقت ما فرق مي كند
چه زيبا اندوهي است كه همه چيزي را مي دانيم اما باز به انكار و ناداني تن مي دهيم
ميدانيم خوب و زشت چيست اما با عقل نا قصمان چه تفسير هاي زيبا براي ناداني خود مي كنيم
چيزي بد در دنيا وجود ندارد و اين فرق نگاه ماست كه يك چيز را بد و ديگري خوب مي پندارد
7/6/87 پايان
هم بغض _ همين كوچه
به نینای عزیز
هم بغض
تو رو گم كردم اي هم بغض ديروز
ميون ِ كوچه هاي ِ سرد امروز
ندارم جزء يه مشت ِ يادگاري
از اون روزاي ِ آفتابي و دل سوز
تو رو گم كردم تو يازي ي تقدير
توي ِ شادي ي ِ تلخ ِ قايم موشك
شدي پنهان كجاي اين شب ِ تلخ
تو رفتي ، به اين رفتن نكن شك
توي خاموشي سرد كدوم شهر
نمي دانم كجاي اين زميني
بدون هم بغض ديروز ِ فراموش
هنوزم بهترين اين كنيزي
3/9/87 پايان
همين كوچه
يادم مياد يه روزي
اون روزاي دور ِ دور
اهل ِ يه كوچه بوديم
كوچه آشتي كنون
روز ُ شبهامون با هم
آخ كه چه ساده مي گذشت
پيش خدا مي رسيد
صداي ِ خنده هامون
اما حالا بي خبر
هر كدوم به يك طرف
سرد و ساده بي صدا
عمرمون ميشه تلف
به من بگو كجايي
هم بازي قديمي
پشت كدوم پنجره
شدي با شب صميمي
خاطره رو مرور كن
برگردد به خواب ديروز
يه فصل تازه وا كن
پيشم بيا تو امروز
نذار كه بغض ديروز
تو خاطره بريزه
نفس من تو امروز
به ياد مرگ بسوزه
هنوز تو بغض ديروز
تو رو دارم كنارم
هنوز تو اين زمستون
به ياد تو بهارم
تو روزاي قديمي
تويي يار صميمي
تو حجله اي كه ساخيم
هم غصه قديمي
يادت مياد اون روزا رو
با بچه هاي محل
همه هم بازي بوديم
از اون روزاي دلشاد
يه جوري راضي بوديم
چه رويايي مي ساختيم
براي هم تو حجله
ماه عسل مي رفتيم
تو اون شباي چله
اما تموم شد انگار
اين خواب نصفه نيمه
كابوس شده رسيدن
با شب دلم عجينه
تموم شد كودكي مون
با قهر روآشتي هامون
خنده ي بي ريامون
با همديگه رسيديم
به فصل نو جوني
صحبتامون ازعشق شد
فرهاد چه جورعاشق شد
تا چشمامون كه باز شد
ديديم رسيد جووني
تا اومديم بچينيم
ازهمديگه گسستيم
نفهميديم چه جوري
تموم شده جووني
چه روياي قشنگي
قصه رنگارنگي
داره تموم دنيا
چه خوب اين دل تنگي
بيا كنار من باش
رفيق و يار من باش
نذار كه قصه هامون
تنها بشه كه اي كاش
رفيق ِخوب ديروز
به يادتم هنوزم
دارم تو اين اسارت
به پاي تو مي سوزم
27/7/87 پايان
حصار _ دیوونه _ اين كيه
حصار
همه دنيا چار ديواريست
همه جاش پر از تنهائيست
ادماش تنهاي تنهان
پر حس بيقراريست
يه حصار بي حصاره
شهري كه ديوار نداره
زندگي زندون تنگه
كه ديگه فايده نداره
4/8/87 پايان
دیوونه
مثل بادِ دیوونه
وقتي تنهام تو خونه
با خودم حرف می زنم
تا به اينه مي رسم
مي گم اين خود منم
كه دارم حرف مي زنم
دور خودم مي گردمو
كوچه ها رُ دور مي زنم
از اين اتاق به اون اتاق
حيرون و گنگ دور مي زنم
به آينه كه تا مي رسم
مي گم كه ايا اين منم
4/8/87 پايان
اين كيه
فكر و خيال اين كيه
كه منو با خود مي بره
وقتي نباشه پيش من
آستين ام از گريه تره
13/7/87 پايان


