شعبده باز _ هميشه با من
شعبده باز
آهاي داداش ، شعبده باز شهر منم
من تو رو با خودم به قصه مي برم
آهاي داداش ، گوش بده به حرفاي من
قسم به مولا كه دروغ نمي زنم
واسه نمايش واسه تون مار ميذارم
يه حقه از طلسم تب دار مي ذارم
نمی دونی با تر دستي های عجیب
همه تونو چه جور سر كار ميذارم
زنجير دور كتفمو ساده پاره مي كنم
با يه انگشت سنگا رو بالا ميارم
فوت مي كنم سكه رو از دست خودم
از تو گوش و دماغ ِ تو در ميارم
يه نسخه سبز دارم برات جنس ِ دعا
اين نسخه رو نمي فروشم من به شما
نه صد تومن نه ده تومن هزار تومن
بروش نوشته اسم اعظم خدا
14/7/87 پايان
هميشه با من
اي هميشه سايه بر سر ، اي تو خورشيد فروزان
يا كنار من بمون يا ، منو در خودم بسوزان
اي منو هميشه با من ، بذار از تو بنويسم
حالا كه تو بغض ِ اندوه ، ازحضور گريه خيسم
بذار دلتنگ تو باشم ، آره هم سنگ توباشم
توي اين شب زدگي ها ، من فقط رنگ تو باشم
بذار از تو بنويسم ، كه با تو خوب و نفيسم
بي تو يك طالع نحسم ، قصه ي صد تا حديثم
بذار از تو بنويسم ، كه پرازترانه مي شم
وقتي باشي نازنينم ، پرحس تازه مي شم
بذار از تو بنويسم ، دنيا كه خلاصه ي تست
تموم دنيا يه قطره از تو ُ حماسه ي تست
14/11/84 پايان
قدغن_جنگل زرد
قدغن
وقتي ديدار قدغن شد
بوسه يار قدغن شد
دست كشيدن سر رويا
ته ديوار قدغن شد
بخند به اين آزادي
تو حبس انفرادي
كنج پستو قدغن شد
بغض آهو قدغن شد
خنده هاي سر شادي
سحر و جادو قدغن شد
تو حبس انفرادي
بخند به اين آزادي
نرخ آزادي گرونه
قيمت اش قيمت جونه
دوختن لبا با سوزن
اينه رسم اين زمونه
توي آزادي خاموش
داشتن عكس تو جرمه
لب با سوزن ميدوزن
گفتن ِ حق خود ِ جرمه
مثل داشتن يه روياس
مثل بودن مثل خوبي
معني عدالت اينجاس
توي قاب عكس چوبي
14/3/87 پايان
جنگل زرد
به عمق فاجعه فكر كن
نگو اين فقط يه چوبه
نگو آتيش زدن چوب
واسه گرم شدن چه خوبه
چشماتو يه لحظه وا كن
جنگل زرد و نگاه كن
همه جا شده بيابون
اين حقيقت و فنا كن
نمي دوني که چه جوري
چه زيبا ساختي كوير ُ
شده نابود توي آتيش
سوزوندي درخت ِ پير ُ
شاخ و برگ مي سوزوني
خيلي راحت خيلي ساده
كاغذ و قلم نمي شه
درخت از پا افتاده
5/8/87 پايان
مرگ در ماه_گریه
مرگ در ماه
نه عشق و نه دگردیدار
نه چشمي منتظر درآن
غروب من غم انگيز است
نمي بارد دگر باران
گم و دور مي شوم در راه
مث ِ خيز پلنگ در ماه
به كوله ام صد غزل عشق
قرار خوابي در شامگاه
عجب آشفته می جویم
که این بن بست خالی را
چرا بیهوده می پویم
که این راه خیالی را
عجب آشفته گیجم من
عجب بیهوده می پویم
ره ِ بن بست خالی را
عجب بیهوده می جویم
16/7/87 پايان
گریه
رو بوم لخت نقاشي
آسمانی میکشم
آفتابی مي كشم
آسمان تنها نباشد
رو بوم لخت نقاشي
زمینی می کشم
انسانی مي كشم
تا زمین تنها نباشد
رو بوم لخت نقاشي
گلای آفتابگردان مي كشم
نقش يك جان مي كشم
تا گلا تنها نباشند
تا كه گل خشك مي شود
گريه ام سر مي رود
من يه دریا مي كشم
ماهي در ان مي كشم
تا دریا تنها نباشد
آسمانم کاغذی
تخت بومم كاغذي
زمینم کاغذی
اما ........ اما
گریه هایم يك حقیقت بود و بس
16/7/87 پايان


