تبليغاتX
هم گریه

سفر _ خودت را جای من بگذار

 

سفر


چشماي خواب آلود ِ من

خستگي ي راه سفر

هميشه همراه منه

تو اين مسير پر خطر

 

تو اين مسير كه شب هنوز

خورشيد ُ زندوني داره

طلوع بي زوال من

پيش ِ تو مهموني داره

 

يه روز كه اين مسير پر از

غبار مه آلود ميشه

بدون كه اين دلم بي تو

اونجا داره نابود ميشه

 

واسم چي بي معني شده

تكرار اين منظره ها

دلم مي خواد كه گم بشم

پشت همين پنجره ها

 

داره به آخر مي رسه

جاده اي كه بي انتهاس

غربت من تو آينه

با خود من چه آشناس

 

87/10/26                پايان





خودت را جای من بگذار

 

ديگه خسته ام خداي من

از اين لبخند اجباري

از اين اميد بيهوده

از اين فرداي تكراري

 

از اين گل بوسه قالي

از اين فكراي تو خالي

از اين بيهوده پ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ژمردن

از اين روياي پوشالي

 

خودت رو جاي من بگذار

خداي اين همه عالم

ديگه بسه تمومش كن

تو اين دنياي  پر ماتم

 

اگر تو جاي من بودي

چي مي كردي تو اين دنيا

چه مي گفتی به اين مردم

با جبر ُ زور ُ اين دعوا

 

خودت بنشين قضاوت كن

خودت بنشين قضاوت كن

 

نه حس آدمي دارم

نه حس ِ جن بودن در من

همش گيج  همش مبهوت

كه فكر جر زدن بودن

 

ببين دلخسته ام از خود

ببين دلخسته ام از تو
بيا این جان بی ارزش 

بيا دست از سرم بردار

 

فقط يك گام ديگر موند

تا آزادي تا پای دار

كمی آهسته تر شايد

نه محكم تر قدم بردار

 

88/2/4                  پايان


!! نوشته شده توسط جلالي | 1:37 | دوشنبه 1388/06/30

شب قدر

 

شب قدر

 

شب ضربت خوردن تو

شب ضربت خوردن فرق ِ‌ بشر بود

اگه خون ِ‌ تو نبود تو رگ مذهب

به خدا دين خدا هم بي ثمر بود

 

اي بزرگوار اي ابر مرد

پيشانيت مظهر تاريخ

اي كه دستاي بلندت

سر پناه امن تاريخ

 

اي چراغ روشنايي

تو شب روشن و تاريك

آشنان با تو چه زيبا

كوچه هاي تنگ و باريك

 

اي بزرگ و اي بي مانند

اي شگرف در تو خداوند

اي كه ذوالفقار عالم

تنها بادست تو پيوند

 

پاسدار بزرگ قرآن

ناجي ي بلند انسان

همطراز با تو كسي نيست

بي رقيبي توي ميدان

 

تويي عزت شب قدر

فاتح بزرگ خيبر

زاده ي خانه ي خورشيد

شهيد محراب و منبر

 

پدر يتيم و محروم

گاهي وقتا خود مردم

زاده شد از تو عدالت

توي عصر جعل مردم

 

رفيق صميمي ي چاه

تو روزاي غربت و درد

كسي اشكاتو نمي ديد

وقتي چشمات گريه مي كرد

 

اي مفسر حقيقت

توي جعل اين جماعت

دست تو دست رفاقت

توي اين عهد شقاوت

 

درد تو از درد تو نيست

درد كور ذهني ي مردم

درد دستاي يه محروم

درد ساقه هاي گندم

 

غم و درداي تو رو عشق

كسي جزء چاه نمي فهميد

جزء شب و نخلاي خسته

صداي پاتو كي ميشنيد

 

اي جواب هر معما

پيش دساي تو معلوم

از تو مضلوم تر اما

مظلوميت تو مظلوم

 

محو در تو همه عالم

ياور وصي ي خاتم

اي برادر محمد 

اولين يار محمد

 

2/7/84            پايان

 

!! نوشته شده توسط جلالي | 22:28 | سه شنبه 1388/06/17

منو ببخش _ مرا

 

منو ببخش

 

دارم مي رم منو ببخش

اما نگو وفا نداشت

غرور ِ تو به جزء گریز

راهي برای ما نذاشت

 

دارم مي رم اما دلم

تا هميشه پيش شماس

تموم ثروتم دليست

كه زيز پاهاي شماس

 

دارم مي رم شايد يه روز

بفهمي حرف دلمو

بدوني هيشكي مثل من

عاشق نبود به پاي تو

 

دارم مي رم تو هم ديگه

دنبال اين دلم نگرد

اگه تو ميدونستي چه كرد

مي گفتي برو بر نگرد

 

دارم مي رم اما هنوز

پيش تو ناشناسم

تير خلاص تو بزن

نبين تو التماسم

 

خاطر تو هنوز ولي

آتيش به جونم مي زنه

بازم به پاتون تو ببين

اين دل ساده مي شكنه

 

 دارم مي رم منو ببخش

اما نگو وفا نداشت

غرور ِ لعنتيت واسم

راهي به جز گريز نذاشت

 

11/11/83      پايان

 

 

 

مرا

 

در من خلاصه شد سكوت

هزار هزار درد و ركود

من اگه تكرار منم

كه حرف تازه اي  نبود

 

مرا بفهم مرا بفهم

اگر چه خاموشم و سرد

بذار زبان تازه اي

پيداشه از اين غم و درد

 

اين نه منم نه خود تو

آن من ديگرم ببين

تو چشم اين پنجره ها

كهنه ترين قاب و ببين

 

از پشت پرچين سكوت

حرف مرا بشنو بفهم

كه من خود كهنهگي ام

فرياد بغض شب نشين

 

در گير و دار قتل عشق

شاخه ي زيتونم شكست

در مسلخ هميشگي

باران سرخي نقش نبست

 

تو گريه مي كني بر اين

زخم عميق كهنگي

گريه نكن اي چشم من

مرا ببين مرا ببين

كه در بهار صد خزان

طعنه به گريه مي زنم

اي ياور هميشگيم

مرا ببين مرا ببين

 

مرا بفهم مرا بشنو

مرا ببين تو نازنين

تويي كه در اوج فلك

من ولي ام چله نشين

25/12/83         پايان

 

 

!! نوشته شده توسط جلالي | 4:33 | شنبه 1388/06/07

نا شناس _ دل بسته

 

نا شناس

 

نا شناس آي ناشناس

منو بشناس منو بشناس

رختي از مخمل چشمات

بر تنم بپوش لباس

 

نميدونم تو كي هستي

ولي از تو مي نويسم

براي ما آي غريبه

نگاتون چه آشناس

 

نگو از تو مي گريزم

من خود ِ‌توام عزيزم

كافيه باور ما شه

حاصل ِ من و تو ماس

 

وقت گفتگوي عشق

زير سقف دل سپردن

تو اگه اينجا بموني

وقت دل بستن به روياس

 

از كدوم  آب و هوايي

كه همش تازگي داري

با همه ترس ِ گريزت

ندارم از تو هراس

 

تو نگات يه شهر نوره

اما حيف فاصله دوره

تو نگاه ِ پر غرورت

آّي دريا چه زيباس

 

مي شناسم مي شناسم

دل دل ِ دل كردنت رو ناشناس

مي هراسم مي هراسم

همه ي دل بردنت رو ناشناس

 

مي شناسم مي شناسم

تويي فتح گل مرداد

مي هراسم مي هراسم

كه يه روزي بدي بر باد

 

ناشناس دستاي تو

آيينه ي فرداي ماس

ناشناس آغوش تو

 آخرين پناه ماس

 

منو تازه كن با نبض ات

زنده كن به يك معجزه

 

10/11/83               پايان

 

 

 دل بسته

 

زير غرور اون چشات

دارم شكسته مي شوم

مثل پرنده تو قفس

اسير رو خسته مي شوم

 

مي خوام فراموشت كنم

هميشه خاموشت كنم

اما نمي دونم چرا

بيشتر دل بسته مي شوم

 

باورش سخته نازنين

اما حقيقت و ببين

كه بدجوري به عشق تو

ببيين وابسته مي شوم

 

تو آيت صبح ظهور

روايت فتح خورشيد

كنار چشماي تو من

چقد خجسته مي شوم

 

ببين هنوز دير نشده

طلوعي كن اي نازنين

تو هستي اما با غروب

همش پيوسته مي شوم

 

داري تو از ما بهترون

باورش سخته نازنين

تو برو من با خاطرت

اينجا نشسته مي شوم

 

11/11/83           پايان

 

!! نوشته شده توسط جلالي | 14:30 | یکشنبه 1388/06/01