خواب قصه _ ضيافت
خواب قصه
گريه چشامو خيس مي كرد
خيلي دلم گرفته بود
از خواب قصه بر مي گشت
عاشقي با روي كبود
برام مي گفت از اون روزا
كه عشق بود و ياد خدا
اما حالا غريب شدن
از هم ديگه اين آدما
برام مي گفت از گلخونه
از نسترن از رازقي
تا گفتم از شقايقا
برام مي گفت از عاشقي
برام مي گفت از آسمون
از خواب سرخ خونمون
از كوچه اي كه پل مي زد
به طاق هفتا آسمون
دلم مي خواس كه بنويسم
فكرم ولي جايي نرفت
پشت سكوت شيشه اي
دلم غريبانه شكست
دلم مي خواس مثل كوير
باشم وقتي اشك مي ريزي
غم پرنده اي اسير
باشم وقتي كه لبريزي
دلم مي خواس از ياس عشق
پل بزنيم واسه عبور
بدوزيم از ستاره ها
پيرهني واسه راه دور
دلم مي خواس گذر كنيم
از كوچه هاي خاطره
دوباره عاشقي كنيم
كه بچگي از ياد نره
ديگه مي خوام به خواب برم
پشت حضور آرزو
مي خوام تو رو پيدا كنم
باهات كنم كه گفتگو
دلم مي خواس دل بكنم
دنياي بي نصيبيه
وقتي كه شعر تموم مي شه
چه احساس غريبيه
آخه دلم گرفته بود
راهي به جزء گريه نبود
آخه كه دستي اومده
تو رو از لحظه هام ربود
دلم مي خواس كه بنويسم
نمي دونم اما ز چي
بنويسم ام بگو
براي كي براي كي
13/11/83 پايان
ضيافت
به ضيافت يه بوسه
دعوتم كن تو عزيزم
تو ببخش و ناجيم شو
وقتي از من مي گريزم
تو ببخش منو عزيزم
همه چيز گناه من بود
آغوش خالي دستات
آخرين پناه امن بود
منو نسپار دست تقدير
وقتي دستات سرنوشته
وقتي آغوش نفس هات
بهترين جاي بهشته
منو نسپار تو به جاده
به شب و اندوه و سايه
نگو نه نمي رسم من
آخرين خط گلايه
منو نسپار تو به ديوار
به هجوم تلخ تكرار
نذار از نفسم بيافتم
زير اين سكوت آوار
نذار عادت بشه اينجا
پشت اين پنجره بودن
نذار رغبتي نمونه
واسه رفتن واسه موندن
بذار اين نفس بريده
يه نفس يار تو باشه
نذار اين اشكاي پنهون
ديگه از كار تو باشه
ببر تا ضيافت عشق
منو از ضيافت خواب
تشنه ي حضورتم من
منو درياب منو درياب
13/11/83 پايان


