حرف نمي زنم
حرف نمي زنم
باشد من حرف نمي زنم
اما تو بگو تو ......... بگو كه
بهار را در كدامين خاطره ي دل انگيز پاييز به ياد سپرده اي
من شاخه ي نرگس را بر ساقه ي مضحك خيال ميدوزم
و انار هاي بلورين را دانه دانه مي كنم و بر سفره ي رنگين آدم ها مي گذارم
به نظرم چيزي كم نيست
جهان در حسرت كامل به سر مي برد
افسوس ...... آه افسوس كه ما از جهان چيزي جزء حسرت و آز ياد نگرفته ايم
چيزيماوراي فطرت انساني
و آغوش رفاقت هم چنان يك طعمه است
آري حقيقت آنچه كه ياد گرفته ايم با فلسفه خلقت ما فرق مي كند
چه زيبا اندوهي است كه همه چيزي را مي دانيم اما باز به انكار و ناداني تن مي دهيم
ميدانيم خوب و زشت چيست اما با عقل نا قصمان چه تفسير هاي زيبا براي ناداني خود مي كنيم
چيزي بد در دنيا وجود ندارد و اين فرق نگاه ماست كه يك چيز را بد و ديگري خوب مي پندارد
7/6/87 پايان


